
چه خبر از اون آدمای بی نشون ، که نیمه شبها واسه دلشون ، توی کوچه های شهر می خوندن؟

چه خبر از اون آدمای بی نشون ، که نیمه شبها واسه دلشون ، توی کوچه های شهر می خوندن؟
زنان و مردان ِ سوزان
هنوز
دردناکترين ترانههاشان را نخواندهاند.
سکوت سرشار است.
سکوت ِ بيتاب
از انتظار
چه سرشار است!
کوه با نخستین سنگ آغاز میشود و انسان با نخستین درد … من ، با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم
نام ات را به من بگو ، دستت را به من بده ، حرفت را به من بگو ، قلبت را به من بده ، من ریشه های تو را در یافته ام …
نترس از هجوم حضورم / چيزى جز تـــــنــــــهــــــــايـــــــــى با من نيست …
من و تو هر دو درگیر یه حسیم ، همین حس عزیز با تو بودن ، همین شوق تماشا کردن تو ، همین دل ضربه های هر شب من
من که روی ماهت را رویت نکردم امشب ، تا کی باید روزه باشم؟